برای ما که خاموش به صحنه این بازی ننگین چشم دوخته ایم، روز ها چه نکبت بارند و شبها چه تاریک. احمد زید آبادی به زندان بازگشت. آنگاه که شیر را دوباره به زنجیر کشیدند، صدایی احمد را فریاد نزد. شهر خاموش، فقط سایه «شرف آل قلم» را تا پای دیوارهای سیاه چال ولایت بدرقه کرد. اشک چشم همسر احمد در تنهایی بر سینه داغ این مرداد خاموش چکید. شاید از گوشه ای میرزا جهانگیر خان با چشمانی نگران دید چگونه رفیقش را به باغ شاه ولی فقیه باز میگردانند. اما هیهات! جمهوری اسلامی سحری هم ندارد که مرغش ناله ای سر کند. داغ دل ما کهنه میماند.
احمد جان، در سکوت شرم آور ما تو را به بند باز گرداندند. باز جدا شدیم: تو با قامتی افراشته و سبز تر از سرو، و ما با سری افکنده. اما ای آنکه قلمت سوگند نسلی شد که به آزادی سلامی دوباره کرد، دل قوی دار که بهار خواهد آمد. و طوفانی که رگبار بارانش دیوارهای اوین را فرو خواهد ریخت. و ما با «تپش پنجره ها» باز وضو خواهیم گرفت، و بجای نماز وحشتی که سی سال است میخوانیم، سرود رهایی را فریاد خواهیم کرد. لختی دیگر صبر کن احمد جان، بهار خواهد آمد.
سلام
به راستی که شرف اهل قلم است.